تبليغاتX
فرشته من
Lilypie Second Birthday tickers

قاشق بستنی پیدا کرده. اومده میگیه بَدینی. میگم حالا من از کجا برات بستنی بیارم؟ میگه سوپُلی. میگم کی بره بخره؟ صدا میزنه مَمَ

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:17 نويسنده زهراسادات |
* کلمه پرکاربرد "این" رو یاد گرفته و حالا ما باید بفهمیم از هر "این"ی که میگه منظورش چیه.

* همین الان هم "همه" رو به صورت "اَمّه" یاد گرفت. یه تعداد چیز ار اتاق ما آورده بود، بهش گفتم همه رو ببر تو اتاق. یکی یکی نشونم داده و گفته"این" گفتم. بله اینم ببر. همه رو ببر. همه رو برده و اومده بهم میگه "اَمّه

+ تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 23:37 نويسنده زهراسادات |
از حالا سر ما کلاه میذاره.

خودشو به خواب میزنه. بعد چشماشو باز میکنه و با خنده میگه دالی

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:23 نويسنده زهراسادات |

جمله میسازه.

مامان بیگیل گل(مامان گل رو بگیر)

مامان بیدین دندلی(مامان یشین رو صندلی)

امروز ظهر که داشتم براش شعر میخوندم تا بخوابه صدای محمد از اتاق خودش میومد. خانوم میگه مَمَ نَگون. (محمد نخونه)

فعلهایی رو که به صورت مثبت بلده، منفی هم به کار میبره. بوگون (بخون)--> نَگون (نخون)-  نَکُن رو هم وقتی محمد اذیتش میکنه میگه.

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:17 نويسنده زهراسادات |

از دیشب به طور جدی شروع کردم بدون شیر مریمو بخوابونم. چند وقتیه خودش به کریر علاقه مند شده و میخواد توش بخوابه. شیرشو که خورد بهش میگم میخوای بری تو کریر؟ میگه بله و خودش میره کریر رو میاره. میذارمش توش و تکونش میدم. ایشون هم هی میفرمایند الاهم(صلوات)، دوپون(چوپون)، گل، طلا و هنوز یکی تموم نشده بعدی رو میگه و براش میخونم تا خواب بره. گاهی وسطش میگه امی و بهش شیر میدم. اما دیشب براش تو شیشه شیر ریختم و خورد و بعد خوابید. امروز ظهر هم قبل از خواب شیر خورد تو شیشه.

امیدوارم تا دو ماه دیگه بتونم شیرخوردنشو کم کنم و فرآیند راحتی باشه از شیرگرفتنش. 

پ.ن: قبل از خواب شعرهای کتاب ماه و ماهی رو براش میخونم.

 

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:12 نويسنده زهراسادات |
محمد داشت بپر بپر میکرد و مریم لذت میبرد. محمد بهش میگفت بپرم؟ و به مریم میگفت بگو بله. اینجوری یه مقدار بله گفتن رو باهاش تمرین کرد. بعد بهش گفت بگو دوباره تا من بپرم. و بدین سان دوباره رو یادش داد.

و این زبل خانوم ما کاملا دوباره رو به جا به کار میبره. از هر چی خوشش بیاد میگه دوباله

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:5 نويسنده زهراسادات |

دارم عکسای مانلی رو نگاه میکنم، اومده میگه نی نی گُلی

صبح هم برا خودش می گفت نی نی کو دو لو

چند روز پیش یه چیزی از داداشی میخواست گفت بیده

دیروز هم به محمد یه چیزی میخواست بده و گفت بیگی.

دیشب رفته بودیم سوپری، یه چیپس برداشته و ما هم چند تا چیپس دیگه برداشتم. خونه که اومدیم شام درست و حسابی نخورد. همش میگفت دیبس. یه چیپس باز کردیم. کمی خورد و شروع کردم نشون دادن اون یکی که اینو باز کنید. وقتی اولی داشت تموم میشد، دومی رو باز کردم. چند تا دونه از اولی تو دستش بود. تا دید دارم دومی رو باز میکنم گذاشتشون تو ظرف که از دومی بخوره.

تموم رو هم یاد گرفته و هی به جا به کار میبره و دل ما رو میبره.

دندلی کوچیکی داداشی هم از تو کمد دراومده و دسترسی مریمو به جاهای بیشتری میسر کرده. مثل همین الان که من دارم تایپ میکنم که هی سعی میکنه یه جوری جای صندلیشو تنظیم کنه که بره روش و بیاد تو کیبورد!

تند تند میره رو صندلی کامپیوتر و به میز کامپیوتر دسترسی پیدا میکنه. گاهی که میبینم میره سمت صندلی زودتر میرم و جابه جاش میکنم و از میز دور میکنم صندلی رو. مریم از این کار بدش میاد و غرغر میکنه. اما وقتی بی توجهی منو میبینه بیخیال میشه و میره دنبال یه کار دیگه.

بَلَ رو هم یاد گرفته و گاهی با تذکر من که بگو بله و گاهی بدون تذکر به جای سر تکون دادن میگه بله. گاهی هم یه چیزی میگه شبیه آلَ که شاید منظورش آره باشه اما من با بله تصحیحش میکنم.

در راستای توجه ما به اصلاح شعر تاب بازی، چند روز پیش میبینم خانم داره میخونه  تاب  تاب اَبادی گُدا منو نَبادی. از کجا یاد گرفته نمیدونم.

تا چند وقت پیش شیر که میخوره فقط در مقابل سوال چی میخوری ول میکرد و میگفت اَمی و در جواب سوالهایی مثل بریم بهت سیب زمینی بدم یا بریم عروسکا رو بیاریم ول میکرد و میگفت نه. (می دونست برا این که اَمی نخوره.) در جواب بقیه سوالا یا با سر تکون دادن جواب مثبت میداد یا در همون حین خوردن یه صدایی از خودش درمی اورد. حالا زرنگ تر شده. به جای نه گفتن نگاهم میکنه و ابروهاشو میده بالا و گاهی دستشو هم از مچ میاره بالا به نشونه نه.

در خونه باز بشه مریم بیرونه. حتی صبر نمیکنه کفش و دمپایی بپوشه. فکر میکردم فقط میره سمت خونه عموش که طبقه خودمون هستن اما دیروز متوجه شدم از این که بره تو پله ها هم ترسی نداره. خیلی باید مواظبش باشم.

دختر عموها آنی(هانیه) و آدی(آجی معصومه) هستن. عمه زهرا، اَمه دَلا ست که خیلی حال میکنه عمه و مریم هم خوب خودشو لوس میکنه و هی صداش میکنه و عمه قربون صدقه ش میره. عمو و بابادون و بی بی دون هم از صدا شدن توسط مریم مستفیض میشن. همچنین گالا(خاله) و اَیی(علی).

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:3 نويسنده زهراسادات |

بی مقدمه میاد دم آشپزخونه میگه کاکا. میگم کاکائو نداریم. کمی فکر میکنه میگه مو. میگم موز میخوای؟ سرشو میاره پایین. بهش موز میدم.

سالاد ماکارونی داریم. براش کشیدم تو کاسه. کاسه تو سینی تو هاله. کمی از سالاد رو ریخته تو سینی.

بعد از بازی در حالی که من دارم ناهار درست میکنم میاد میگه مینومینو (سیب زمینی) میگم تو هال هست برو بخور. نمیتونم برم پیشش. هی میره و برمیگرده و میگه مینو مینو. میگم برو کاسه رو بیار. میره قاشق میاره. کارم که تموم میشه میرم تو هال که خودم بهش بدم. متوجه شدم تقریبا همه سیب زمینی ها رو خورده و ماکارونی ها و بقیه چیزاش مونده تو ظرف. بهش یه ماکارونی میدم نمیخوره. یه سیب زمینی پیدا کردم و دادم بهش.با خوشحالی خورد. چند تا سیب زمینی دیگه هم یافت شد و خوردشون.

این انتخاب گری رو من یادش ندادم، خودش یاد گرفته و اینجوری سلیقه غذایی خودش رو نشون میده.

+ تاريخ سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 14:31 نويسنده زهراسادات |
همین الان رفته دمپایی روفرشی های منو گذاشته جلوی پاش و میخواد بپوشدشون.

محمد علاقه ای که پا کردن تو کفش بزرگترا نداشت، اما این مریم خانوم کفشای داداشش رو میپوشه و یهو میبینی کفشای محمد هر لنگه اش یه جای خونست.

بله، تا من این مطلبو تایپ میکردم موفق شد دمپایی ها رو بپوشه و از پذیرایی تا هال باهاشون راه بره. کلی هم خوشحال و خندونه از موفقیتش.

+ تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 12:1 نويسنده زهراسادات |
دیشب داشتم سبزی خوردن پاک میکردم. هر کاری کردم بی خیال سبزیا نشد. منم یه شاخه ریحون دادم دستش و برگاشو درآورد. چند تا شاخه ریحون پاک کرد ریحانه من.

حسابی کدبانو شده!

+ تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 11:59 نويسنده زهراسادات |